باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

۱۴ مرداد ۹۵ روز دختر مبارک

و دختر آفریده شد تا زمین زیباتر شود به قرینه اش گل ها برویند باران به دنیا بیاید رنگین کمان ها از خواب بیدار شوند و عشق اغاز شود و به رسم این همه خدا فرشی از بهشت به زیر پایش ببافد دخترم فرشته زمینی ام روزت مبارک  امروز به مناسبت روز دختر و به افتخارت دوتایی صبحونه مونو بردیم پارک خوردیم قربونت بشم که با چه ذوق و شوقی بیدار شدی برای پارک رفتن بعد برات یه بسته بادکنک خریدم گفتی من دیگه هیچی نمیخوام چون خیلی بادکنک دارم عاشق حرف زدناتم عاشق سیاست های بچه گانه تم
14 مرداد 1395

روز های گرم تیر ماه به روایت تصویر

اندر احوالات مهد کودک که موقع برگشتن باید کلی تاب بازی و سرسره بازی کنی گاهی هم فقط تاب خالی رو هل میدیم هنوزم هر روز میگی مامان من امروز گریه نکردم جایزه بده این اواخر جایزه ت یه لواشک پدیرایی ه عاشقتم قربون اون انگشتات که سعی میکنی باهاشون تعداد سرسره خوردن ها رو نشون بدی شب های ماه رمضان خاله قزی چادر یزی چادر چاقچون میکنه با باباش میره مسجد اونم به عشق بازی تو پله های مسجد و بازی با بچه ها  خوشحالم که دوست داری بری یه جمعه ماه رمضان که مامان بابا روزه هستن و صبحانه بانو اونم با فضای زیبای گلدونای تراس بنظرت دیگه جایی واسه حرف میمونه بچه وقتی ایلیا همکلاس مهدت رو تو پارک دیدی ...
11 مرداد 1395

اولین روز مرداد

سلام دختر گلم جمعه اولین روز مرداد ماه گرمترین روز زمین شناخته شد برای ما روز سختی بود وقتی با بابا برا خرید رفتین سومر مارکت موقع عبور از کوچه همینطور که دستت تو دست بابا بود بر میگردی وسط کوچه و همون موقع ماشین از رو پای کوچیکت رد شد  بابا حمید خیلی ترسیده بود سریع برده بود درمانگاه ولی رادیولوزی تعطیل بود وقتی تو اون حالت اوند خونه شوکه شدم سریع لباس پوشیدم رفتیم بیمارستان صارم عکس گرفتیم دکتر عمومی گفت مشکلی نیست خیالمون راحت شد ولی درد واشتی پاهاتو زمین نمیزاشتی از صبحش علایم سرماخوردگی ت شروع شده بود و هی بدتر میشدی شبش تا صبح تو تب سوختی با پاشویه و استامینوفن کنترل کردم فرداش برای اطمینان بردم دکتر ارتوپد تا عکس پاتو...
5 مرداد 1395
1